یک اتفاق خوب

حدود یه ربع از کلاس گذشته که به صورت هن هن کنان به طبقه چهارم و پشت در کلاس می رسم،پشت در زده:"کلاس 101 تشکیل می شود"..به صورت کاملا آویزونی 4 طبقه ای رو که با حالت سینه خیز اومدم بالا رو پایین می رم تا برسم به کلاس...در کلاس که دو دره هم می باشد بسته است و از توی چشمی که نگاه می کنی صندلی هایی که تو زاویه ی دیدت هستن خالی هستن...گوشت رو به در کلاس می چسبونی که مطمئن شی موجوده زنده ای توی کلاس هست و سره کار نیستی...دستگیره رو به سمت پایین فشار می دی...در باز نمی شه...چند باری امتحان می کنی و همچنان در باز نمی شه...به طرز ضایعی گوشت رو دوباره می چسبونی به در ..در همین حین چندتا از بچه های کلاس (شوما بخون هف هشت ده نفر!)  که مثل شما همیشه از آخر اول هستن به شما می رسند و جوری نگاهت می کنند که انگار پری خانوم رو با اون چنگال معروفش دیدن!...قضیه جابجایی کلاس و باز نشدن در کلاس درچند ثانیه مطرح می شه...به طور ای کیو سانی کلهم اجمعنی فکر می کنیم و در سیم سوت تصمیم گرفته می شه.. .رای کل آرا:"دستیگره رو فشار بدید ودر رو محکم هل بدید به سمت جلو..!." (خداییش شما از یک مشت ذهن 0 و 1 ای دیگه چه انتظاری داشتید؟..هان؟)...نظر می رود که عملی شود..من دستگیره رو می گیرم و یکی از آقایون بادی بیلدینگه کلاس قرار می شه درو هل بده...شمارش معکوس شروع می شه...1..2...3.....

تلپ..تلپ..تلپ...شتلپ!

این صدای من و اون آقاهه وبه دنبال ما بچه هایی بود که پشت سرمون بودن بود و زمانی که داشتیم در رو باشدت هر چه تمام تر هل می دادیم یکی از بچه های داخل کلاس که متوجه خودکشی ما پشت در شده بود فردین بازی در آورده بود و درو همون زمان باز کرده بود که ما هم چونان گله ی بز روی سرش فرود آمدیم!.... دیگه من نگم که بدبخت با چه صحنه ای روبرو شد....شاید اگه گوریل ها هم بهش حمله می کردند با اون شدت روش پرتاب نمی شدند!..و این که این صحنه چقدر جلوی اون استاد جدی ،مضحک بود که شیکمش رو گرفته بود و می خندید تا نپره بالا پایین!..و چقدر آبرو ریزی بود که تا آخر کلاس هممون  کله هامون رو  تو یقه پنهان کرده بودیم و جرات نداشتیم هم دیگه رو ببینیم..چون یا سرخ و سفید می شدیم یا یه لبخند اسبی  پهنای صورتمون رو می پوشوند!

خولاصه اینکه این در تا آخر ساعت ما رو سرگرم می کرد...هرکی می خواست بیاد تو 20 دقیقه ای پشت در تفکر می کرد...و به صورت آنلاین نصف درس رو پشت در کلاس گوش می کرده تا باللاخره می تونسته اون در کذایی رو باز کنه..

در انتهای کلاس متوجه شدیم زبانه در کلتا در حلقومش گیر کرده و در اصلا باز نمی شود تا ما خارج شویم...

استاد هم که گویا کمی ژن خارشش بالا زده بود با نیشی به پهنای اسب آبی در تخم چشم ما نگاه می کند و می گوید: مثل اینکه تا این در برایمان یک پروژه جدید از نوع باحالش درست نکند بیخیال نمی شود...خب بچه ها نظرتون راجع به بحث آزاد چیه؟....راستی تو این زمان یکی لطف کنه یه نامه از زیره در بندازه بیرون شاید آب اونو به دست خدمات دانشگاه برسونه و ما رو نجات بدن....

پ.ن١: پروژه دادن هم عالمی دارد....آن هم توسط من...مخصوصا وقتی سی دی پروژه یک درس را که با جان کندن و در طی 2 شب نخوابیدن متوالی برای استاد تهیه کردی اشتباهی  و سهوا و به طور کاملا خاک بر سرانه ای با سی دی فیلمی که پروانه بهت داده جابجا کنی و به استاد بدی...و استاد فردا پاچه ات را در راهرو بگیرد و بگوید سی دی دومش رو هم برام بیارخیلی باحال بود!!!

پ.ن2:محرم اومده...نوشتن مناسبتی ام نمی آد...یعنی میاد ولی حوصله گفتنشو ندارم...همین که هر شب خونمون توسط طبل های تکیه های سر و تهه کوچه می ره رو ویبره 5 ریشتره برام کافیه...امیدوارم از سلول های خاکستری مغزم  تا پایان این ده روز چزی باقی بمونه...هرجا رفتید و در هر حال و هوایی بودید یادی از کسایی هم که دوست دارید و تو ذهنتون هستند بکنید...

پ.ن3:همینا دیگه...

/ 0 نظر / 49 بازدید